يه روز مهدي خفن گلاب به روتون اسهال مي شه ( تو پرانتز بگم كه اين اتفاق مال سن 23 سالگيشه) و مي ره دكتر.
دكتر ازش مي پرسه مشكلت چيه؟ مهدي كه خجالت مي كشيده بگه من و مني مي كنه و مي گه روم نميشه و از اين حرفا. بعد دكتر ميگه يبوست داري؟ مهدي هم مي گه آره (بنده خدا خيال مي كرده يبوست اسم مودبانه اسهاله!!! ) خلاصه دارو رو مي گيره و دستور غذايي رو هم مي گيره و مياد خونه. مادرش ازش مي پرسه خوب داردهاتو ببينم و دستور غذايي رو كه مي شنوه ميفهمه كه پسرش سوتي داده. بهش مي گه برگرد دكتر و داردهاتو عوض كن!! مهدي خفن هم مي ره دكتر و وقتي جريان رو به دكتر مي گه دكتره تا يه ربع مي خنديده!!!!
توي يكي از سفراي تيم اوساسونا، "مهدي خفن" اولين داستانو گفت كه سرفصل كتاب جوامع الكسس شده: