تبليغاتX
جوامع الكسس

جوامع الكسس

تراوشات ذهني عده اي بي مغز در تمامي زمينه هاي دانش بشري!

با سلام

يه روز مهدي خفن گلاب به روتون اسهال مي شه ( تو پرانتز بگم كه اين اتفاق مال سن 23 سالگيشه) و مي ره دكتر.

دكتر ازش مي پرسه مشكلت چيه؟ مهدي كه خجالت مي كشيده بگه من و مني مي كنه و مي گه روم نميشه و از اين حرفا. بعد دكتر ميگه يبوست داري؟ مهدي هم مي گه آره (بنده خدا خيال مي كرده يبوست اسم مودبانه اسهاله!!! ) خلاصه دارو رو مي گيره و دستور غذايي رو هم مي گيره و مياد خونه. مادرش ازش مي پرسه خوب داردهاتو ببينم و دستور غذايي رو كه مي شنوه ميفهمه كه پسرش سوتي داده. بهش مي گه برگرد دكتر و داردهاتو عوض كن!! مهدي خفن هم مي ره دكتر و وقتي جريان رو به دكتر مي گه دكتره تا يه ربع مي خنديده!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:35  توسط MAT  | 

با سلام

ببخشيد كه نوشتن اين پست كمي طول كشيد.

يه روز مهدي خفن به قاعده يه قابلمه غذا آورده بود. ملت بهش گفتن بابا نخور اينقده، گفت نه من گشنمه!!

خلاصه مهدي قصه ما نشست تا ته غذا رو خورد و بعد از يه نيم ساعتي كه گذشت، گفت : مهندس من حالم بده قلبم درد مي كنه ( در همين حين به معده اش اشاره مي كرد.) بايد برم دكتر! من ديگه بيشتر از اين توضيح نمي دم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:27  توسط MAT  | 

تصوير ببر جوانمرد توي يكي از سفراي تيم اوساسونا،  "مهدي خفن"  اولين داستانو گفت كه سرفصل كتاب جوامع الكسس شده:
يه روز توي يك راه كوهستاني صعب العبور و بسيار باريك كه فقط يه نفر مي تونسته راه بره، يه آدم از يه طرف و يه ببر!! از طرف ديگه ميومدند كه ميرسن به هم و از اونجايي كه نمي تونستن  از كنار هم رد بشن اول يه خورده بهم نگاه مي كنند و بعد ببره در كمال جوانمردي رو پاهاش بلند مي شه و لبه دره مي ايسته و دستاشم تكيه مي ده روي كوه (تصور كنيد! يه تونل ببري!!)  بعد آدمه از زير دستاي ببره رد ميشه. خوب حالا فكر مي كنيد چه اتفاقي مي افته؟ هيچ چي آدمه در كمال نامردي يه پشت پا به ببره  _كه توي شرايط نامتعادل ايستاده_ ميزنه و ببر جوانمرد رو با كمال نامردي ميندازه ته دره.
خوب اين از داستان اما اين نكته رو هم بدونين كه  راوي داستان شديدا اعتقاد داشت و  فكر كنم هنوزم داره كه داستانش واقعيه.
لطفا نظر بديد كه آيا اين داستان مي تونه واقعي باشه يا نه؟
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:27  توسط MAT  | 

به نام خدا
 اين  وبلاگ به منظور  حفظ خاطرات من و دوستام ايجاد شده. اگر خواننده اين وبلاگ هستيد و از اين مطالب خوشتون اومد،  لطفا نظر بديد.
نوشتن اين خاطرات و داستانها از اونجا شروع شد كه من و  تعدادي از دوستام به خاطر يه كاري، هر چند ماه دور هم جمع مي شديم و از نظر ديگران! يه كار احمقانه رو انجام مي داديم. خلاصه تو اين سفرا ما چرت و پرت و به قول بعضي ها ك س شر و يا عبارت مودبانش گلواژه زياد مي گفتيم. كم كم اينا زياد شد و اسمش شد جوامع الكسس.
بدليل اينكه جمع ما يه جمع  مذكر بود و همه مون آدماي اسكلي بوديم اسم خودمونو  گذاشتيم اوساسونا يعني پسراي اوس .
در پستهاي بعدي اولين داستان اين كتاب جوامع را مي نويسم تا براي اولين بار اين كتاب كه تاكنون بصورت سينه به سينه نگهداري مي شد، مكتوب شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:11  توسط MAT  |